داستان خاله سکس 2


خاله الیز دلربا بود ولی این بار متفاوت بود. ناخودآگاه او را در حال ارضا شدن دیدم خاله الیز قلبم به شدت می تپید. او مرا دید خشکم زده بود. لبخندی رازآلود زد که مرا بیشتر جذب کرد. بعد از آن روز فضای خانه کاملا تغییر کرد. مثل اینکه یک راز مشترک داشتیم. یک شب او مرا به اتاقش خاله در اتاق لباس خوابی ابریشمی که بدنش را به زیبایی نشان می‌داد. گفت چیزی هست که باید با من در میان بگذارد. لحظه‌ای سکوت بین ما حاکم شد. بعد دستم را گرفت و به سمت خودش کشید. چشمانش مملو از شهوت بود. گفت که از مدت‌ها قبل به من می‌اندیشیده است نگاه پر شهوت من شوکه شده بودم ولی نه به اندازه ای که این لحظه طلایی را از دست بدهم. لب‌هایمان به هم چسبید قرار گرفت و آتش شهوت بین ما روشن شد. او مرا روی سمت تختش برد. بدنش را روی بدنم انداخت و ما دو نفر یک وجود شدیم. آن شب شروع یک رابطه پنهانی و پر از هیجان بود عشقبازی داغ من دیگر نمی‌توانستم جلوی خودم را که با خاله نباشم. هر فرصتی که پیدا می‌کردیم کنار هم بودیم و عشق‌ورزی می‌کردیم. خاله عزیزم معشوقه پنهان من شده بود. شهوت بین ما انکارناپذیر بود زن و مرد در هم تنیده او مرا به دنیایی از لذت و خوشی برد. هر لمس کوچک هر بوسه هر نگاه ما دو نفر را به هم نزدیک‌تر و نزدیک‌تر می‌ساخت. ما یکدیگر را با تمام خواهان بودیم دوستت دارم پوشیدن لباس و بدن‌های برهنه‌مان در هم پیچیده شدند و یکی گشتند. صدای آه و ناله فضای اتاق پُر کرده بود. هیچ چیز دیگری برایمان اهمیت نداشت بدن‌های شهوت‌انگیز آن شب‌های شهوت‌انگیز هرگز از یادم یادم نمی‌رود. این آغاز داستان خاله و پسر من و خاله بود

No comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *

You might like