کشیشی پیر و خسته در کلیسای قدیمی و متروک یک تنه به عبادت مشغول بود.
ناگهان صدایی از بیرون او را به خود آورد. با شتاب به سمت در رفت برای کشف چه خبر است.
یک دوشیزه برهنه و خائف در میان درختان پنهان شده بود. کشیش با دلسوزی نزدیک وی رفت.
او با چشمان آکنده از وحشت به او نگاه کرد. نقاطی قرمز رنگ روی پوستش دیده می شد.
مرد روحانی متوجه شد دچار تعرض شده. با عطوفت از او خواست دنبالش بیاید.
در محوطه کلیسا به او پوشش بخشید. زن جوان با شرم آن لباس ها را به تن کرد.
پس از کمی آسایش به سخن گفتن آغازید. داستانی متاثر کننده از سوء استفاده و خیانت.
چشمانش پر از اشک و صدایش میلرزید. پدر روحانی با توجه به حرف هایش گوش داد.
با پریشانی صحنه هایی از ایام سپری شده در ذهنش مرور می کرد.
مرد دین برای او دعا کرد. به او گفت خداوند همیشه او را دوست دارد.
پیشنهادش این بود که در کلیسا آرام گیرد و بماند. دختر از روی امتنان این پیشنهاد را پذیرفت.
لیکن کابوس های ایام رفته او را رها نمی کرد. او در نیمه شب بیدار شد و به بیرون رفت.
پیرمرد با تشویش به دنبالش رفت. وی را در وضعیتی راه رفتن در صحن کلیسا پیدا کرد.
زن جوان همچنان در شوک و اما نمی توانست هم صحبتی کند. مرد دین با او سخن گفت.
از او خواست به پروردگار اطمینان نماید. و زیستن نو شروع کند.
زن جوان با چشمان مملو از اشک به وی خیره شد. چنین به نظر میرسید که کمی آرام تر شده بود.
مرد روحانی وی را به درون کلیسا بازگرداند. جایی که توانستند تا دم سپیده با هم صحبت کنند.
زن جوان کم کم به حیات عادی بازگشت. با کمک کشیش.
او توانست بر ترس هایش غلبه کند. و گذشته را پشت سر بگذارد.
کلیسا تبدیل به پناهگاهش شد. و روحانی به پدر معنویش مبدل گشت. 
No comments